مقالات و پایان نامه ها

اضطراب از سرنوشت و مرگ در علم روانشناسی

مرداد ۳, ۱۳۹۷

مفهوم اضطراب

رولو می[1] اضطراب را به صورت ” تهدیدی وجود یا ارزش هایی که وجودمان با آن ها شناخته می شود: تعریف می کند. خاستگاه اضطراب نیاز شخص برای بقا حفظ خود و شجاعت بودن است. بر این اساس اضطراب دو نوع است: نخست، اضطراب بهنجار که بخش جدایی ناپذیر حالت انسان است و دارای سه ویژگی است: الف – با موقعیت پیش آمده تناسب دارد. ب – نیازی به سرکوبی آن نیست مثل اینکه همه یک روز می میرند. و ج – از آن می توان به شکل خلاقانه ای استفاده کرد. دوم، اضطراب روان آزرده است[2] که آن نیز دارای سه ویژگی است: الف – متناسب با موقعیت نیست. ب – سرکوب شده است مثل ترس از وقوع جنگ هسته ای که ما آن را سرکوب می کنیم. و ج- به جای آنکه سازنده و محرک خلاقیت باشد، مخرب و فلج کننده است. نوع سوم اضطراب، اضطراب وجودی است (یا هستی شناسانه) که نمی توان با این نوع اضطراب کاری کرد و تنها بایستی آن را تحمل کرد(به نقل از فرانکل، ترجمه ی محمد پور،1384).

2-11- گونه های اضطراب

اضطراب وجودی به سه شکل ظاهر می شود: اضطراب از سرنوشت و مرگ(به طور خلاصه اضطراب مرگ[3])، اضطراب پوچی و بی معنایی(به طور خلاصه اضطراب بی معنایی[4])، اضطراب گناه و محکومیت( به طور خلاصه اضطراب محکومیت[5]). اضطراب در هر سه شکل خود، وجودی (اگزیستانسیال) است. بدین معنا که به هستی در شکل ذاتی آن تعلق دارد نه به حالتی غیرطبیعی در ذهن، مانند اضطراب عصبی[6] و اضطراب ناشی از اختلال مشاعر[7]( تیلیش[8]، ترجمه فرهاد پور،1366، ص77).

 

2-11-1- اضطراب از سرنوشت و مرگ

سرنوشت و مرگ راههایی است که از طریق آن تایید نفس وجودی ما از سوی عدم تهدید می شود. اضطراب سرنوشت و مرگ، بنیادی ترین و کلی ترین اضطرابی است که از آن چاره نیست؛ هر کوششی که از طریق استدلال برای رفع آن صورت گیرد بی نتیجه است. حتی اگر براهین باصطلاح ” خلود نفس” از قدرت برهانی برخوردار بودند( که نیستند) باز هم به صورت وجودی( اگزیستانسیال) متقاعد کننده نمی بودند (همان، ص78).

اضطراب مرگ آن افق دائمی است که درون حصار آن اضطراب سرنوشت مشغول به کار است ؛ زیرا تنها تهدید مطلق مرگ نیست که تایید نفس وجودی انسان در معرض آن قرار دارد، بلکه تهدید نسبی سرنوشت نیز در بین است. درست است که سایه ی اضطراب مرگ برتمام اضطراب های انضمامی و مشخص مستولی است و موجد اهمیت حیاتی و غایی آنهاست اما آنها دارای استقلال نیز هستند و معمولا نسبت به اضطراب مرگ تاثیر آنی تر دارند. اصطلاح ” سرنوشت” که بر این دسته از اضطرابات اطلاق می شود، بر یک چیز که میان همه ی انها مشترک است تاکید می کند: حادثی بودن آن ها، قابل پیش بینی نبودن و عدم امکان دریافتن معنی و مقصود آنها(همان، ص80).

2-11-1-1- نظریات مربوط به ترس و اضطراب از مرگ

بررسی مرگ و پدیده های مربوط به آن همیشه توجه محققین را به خود جلب کرده و موجب شکوفایی و علاقمندی علمی در زمینه هراس و اضطراب از مرگ گردیده است. در تلاش برای توجیه اضطراب مرگ و پدیده های مربوط به آن محققین مختلف، تئوری های زیادی را مطرح نموده اند که در اینجا به تعدادی از آن ها اشاره می شود.

مطلب مشابه :  رضایت تحصیلی و رضایت از زندگی از دیدگاه روانشناختی

1- دیدگاه اصالت وجودی

روانشناسان وجودی معتقدند که ترس اصلی انسان و ترسی که اغلب آسیب شناسی روانی از آن به وجود می آید، ترس از مردن است. در کودکی، اضطراب درباره ی مرگ بسیار بارز است و بیشتر از همه از این دوران به یاد می آید. شاید به این علت که کودکان آسیب پذیر هستند و به این خاطر که بدترین تصورات آن ها چندان به واقعیت نزدیک نیست، ترس آن ها عریان، واضح  و به یاد ماندنی است. مرگ یعنی فراموش شدن، تنها ماندن. مرگ یعنی درماندگی، تنهایی، متناهی بودن. خلاصه این که مرگ به قدری مخوف است که کودکان و بزرگسالان تقریبا به طور همگانی برای برخورد آن، راهبرد های کنار آمدن را به کار می گیرند(نادری و همکاران، 1389).

در نگاه پل تیلیش اضطراب مرگ و سرنوشت، بنیادی ترین نوع اضطراب است. که از آن چاره نبوده و هر کوششی برای رفع آن از طریق استدلال بی فایده است. بنابراین هرگاه این نوع اضطراب بر جامعه حاکم باشد، فرد گرایی افزونی می یابد و مردمان در فرهنگ جمعی گرا کمتر در معرض این نوع اضطراب خواهند بود(تیلیش، ترجمه ی فرهاد پور، 1384، ص81). راه رهایی از این اضطراب در حالت افراطی، در دیگاه برخی از متفکران چون رواقیون، خودکشی است (همان،ص92).

2- تئوری مدیریت وحشت[9]

تئوری مدیریت وحشت تئوری است که مبتنی بر مکتب اگزیستانسیالیسم( اصالت وجودی)، که توضیح می دهد چگونه ترس از مرگ، زیر بنای اکثر کارهایی است که انجام می دهیم، این تئوری به آن دسته از مکانیسم های روانی که ما آن ها را به عنوان عامل حفاظتی در برابر اضطراب ناشی از آگاهی از مرگ، به کار می بریم، توجه دارد. این نظریه بوسیله ی گرین برگ[10] و همکاران(1986) و سولومن[11] و همکاران،1991) ارائه شده است. طبق این تئوری، اضطراب مرگ، اساسی ترین منشا اضطراب در انسان است. مانند دیگر موجودات زنده انسان ها تمایل دارند که از خود محافظت کنند و ترکیب این تمایل با شناخت این واقعیت که هرکسی خواهد مرد، نوعی ترس فلج کننده از مرگ را در ما به وجود می آورد(همان).

نظریه ی مدیریت وحشت، با الهام از نظریه های افرادی مانند، کی یرکگارد[12]، نیچه[13]، فروید، یالوم[14]، می و به ویژه بکر[15]، توانسته است روی آورد هستی نگر به مسائل روانشناسی و به ویژه موضوع مرگ باشد.

بر اساس این نظریه، دفاع در برابر افکار هشیار و ناهشیار مرگ، از طریق دو سبک دفاعی مجزا با نام “مجاور[16]” و “دوربرد[17]” صورت می گیرد. هرکدام از این دو سبک دفاعی دارای  اصول و مکانیزم خاص اند. هنگامی که افراد به صورت هشیار با افکار مرتبط با مرگ خویشتن مواجه می شوند، از طریق سبک دفاعی مجاور در قالب انکار[18] و طرد[19]، به تاخیر انداختن[20] و یا انحراف توجه[21]، به سرعت آن افکار را از سطح هشیار و توجه کانونی خویش خارج می کنند. اما این نظریه نشان می دهد که این افکار در سطح غیرهشیار، همچنان پویا و قابل دسترس هستند و در نتیجه به عنوان تهدیدی برای ساختار روانی فرد باقی می مانند. به همین جهت افراد به سمت ایمان به یک نظام ارزشی معنادار و کسب و حفظ حرمت خود- به منظور مدیریت عمیق تر و بادوام تر این تهدید- بر انگیخته می شوند. این برانگیختگی و تلاش در جهت دفاع در برابر افکار مرگ، دفاع دوربرد نامیده می شود( پیزینسکی و دیگران،1999؛ آرنت و گرینبرگ، 1999).

مطلب مشابه :  سرعت پردازش و افسردگی

3- نظریه ی روانکاوی[22]

فروید در سال های (1939-1856)، برای اولین بار به موضوع مرگ و هراس از مرگ پرداخت. او دریافت که گاهی ترس مردم ترس از مرگ را بین می کنند. با وجود این ” مرگ هراسی” آنگونه که فروید آن را مطرح کرد، صرفا وارونه کردن و تعدیل منبع نگرانی عمیق تر بود. از نظر فروید، این مرگ نیست که اکثر مردم از آن می ترسند؛ زیرا مرگ، در واقع غیر قابل تصور است و هنگامی که تلاش می کنیم آن را به تصویر بکشیم، به عنوان تماشاچیان زنده ایم و ادامه حیات می دهیم. نهایتا هیچ کس مرگ خود را باور ندارد و یا این مطلب را به گونه ای دیگر بیان می نماید. در حالت ناخودآگاه، هرکدام از ما معتقد به جاودانه بودن بدن خود می باشد. قسمت ناخودآگاه ذهن ما به گذر زمان و مراحل طی شده نمی پردازد و اینکه زندگی ما خاتمه خواهد یافت، در ذهن نمی گنجد، علاوه بر این آنچه که فرد از آن می ترسد، مرگ نیست، زیرا فرد هرگز نمرده و آن را تجربه نکرده است. از نظر فروید افرادی که ترس های مربوط به مرگ را بیان می کنند، در واقع از این طریق سعی می کنند به تعارضات درون کودکی خود بپردازند به طور صریح نمی توانند درباره ی آن ها بحث نمایند(فروید، 1953، به نقل از نادری و همکاران،1389).

4- تئوری تاسف[23]

این تئوری توسط تومر و گرافتون[24] (1996) پیشنهاد گردید. این تئوری به روشی توجه دارد که با استفاده از آن، مردم کیفیت زندگی خود را ارزشیابی کرده و برای زندگی خود ارزش قائل هستند. طبق این تئوری اگر مردم احساس کنند که نمی توانند عمل نیکی انجام دهند و تا کنون هم انجام نداده اند، احتمالا دیدگاه مرگ آن ها را نگران خواهد کرد. در این صورت ممکن است افراد با نگرانی در مورد غفلتهای گذشته و فرصت های از دست رفته و یا انکار موفقیت های احتمالی آینده وتجاربی که امکان پذیر نخواهد بود، خود را آزار دهند. این تئوری حاکی از این است که اضطراب را می توان تقلیل داد. مردم می توانند خاطرات ناخوشایند خود و نیز انتظاراتی که امکان پذیر نمی باشند را بازنگری نموده و چگونه زندگی کردن برای ایجاد زندگی مثمر ثمر تر را در رابطه با وضعیت کنونی کشف نمایند و به این ترتیب، نگرانی خود در مورد مرگ را تقلیل دهند(نادری و همکاران،1389).

5- نظریه ی گودمن[25]

گودمن(1981) بیان می کند که ترس از مرگ، ترس از فنا و نیستی، مشکل ترین ترس غیرقابل کنترل می باشد. اغلب ساختارهای دفاعی، از قبیل انکار واقعیت، اصول گرایی، موضع گیری در جهت انزوگری مذهبی و جداشدن از ترس ها به صورت مشروط، موانع محافظتی موثر را در مورد ترس از  مرگ، ارائه نمی دهند. بنابراین، مردم برای هماهنگ شدن و کنار آمدن با ترس و اضطراب ناشی از مرگ، به حالات مختلفی از جاودانگی سمبولیک پناه می برند. تصور فرد به اینکه از طریق اعقاب خود زندگی جاودانه ای داشته باشد، یا با این باور که روح هرگز نمی میرد(از نظر مذهبی)، زندگی کردن از طریق آثار به جامانده و کارهای انجام نشده، انتساب خود به طبیعت که همیشه جاری است(طبیعت گرایی) و آشنایی با سنت و فرهنگ و افکاری از این قبیل(گودمن،1981؛ به نقل از نادری و همکاران،1389).

مطلب مشابه :  نظریه های افسردگی

2-11-2- اضطراب پوچی و بی معنایی

اضطراب بی معنایی، اضطراب از دست دادن یک مسئله ی غایی و تشویش درباره ی فقدان یک معنی است که معنابخش همه ی معانی است. این اضطراب با از دست دادن گره گاهی معنوی رخ می نماید. فقدان پاسخی هرچند نمادین و غیرمستقیم به پرسش معنایی هستی(تیلیش، ترجمه فرهاد پور،1366،ص 84).

اضطراب پوچی در مواقعی رخ می دهد که محتواهای خاصی از زندگی معنوی در معرض تهدید عدم قرار می گیرد. بنای اعتقادی از طریق وقایع خارجی یا از راه فرآیندهای درونی، فرو می ریزد: آدمی احساس می کند که قادر به مشارکت خلاق در حوزه ای از فرهنگ نیست و درباره چیزی که مشتاقانه تاییدش کرده بود، احساس سرخوردگی می کند. از دلبستگی به چیزی به چیز دیگری رانده می شود و همین طور؛ زیرا معنی همه ی آن ها ناپدید گشته و ارس[26] خلاق به بی میلی یا بیزاری بدل گردیده است. همه چیز تجربه می شود؛ اما هیچ چیز ارضا نمی کند. مضامین و معانی نسبت با آنکه زمانی عالی و برانگیزاننده ی ستایش و عشق بوده است، امروز از ارائه ی معنی و محتوا ناتوان است. و فرهنگ حاضر نیز در ارائه ی محتوا ،از آن هم ناتوان است. آدمی مضطربانه از همه معانی مشخص روی بر می تاباند و در صدد یافتن معنایی غایی بر می آید؛ لیکن حاصل آن تنها کشف این نکته است که درست همان از دست دادن گره گاهی معنوی بوده که معنا را از محتواهای خاص حیات معنوی زدوده است. اما گره گاهی معنوی بوده که معنا را از محتواها خاص حیات معنوی زدوده است. اما گره گاه معنوی را نمی توان با اراده و تصمیم ایجاد کرد؛ سعی در ایجاد آن تنها مولد اضطرابی عمیق تر است. اضطراب پوچی ما را به سوی مغاک بی معنایی سوق می دهد(همان).

[1] Rollo May

[2] Neurotic anxiety

[3] Death Anxiety

[4] Meaninglessness Anxiety

[5] Condemnation Anxiety

[6] Neurotic

[7] Psychotic

[8] Tillich

[9] Terror Management Theory

[10] Green berg

[11] Soloman

[12] Kierkegaard, S.

[13] Nietzsche, F.

[14] Yalom

[15] Beker, E.

[16] Proximal

[17] Distal

[18] Denial

[19] Rejection

[20] Delay

[21] Distraction

[22] Psychoanalysis

[23] Regret Theory

[24] Tomer & Grafton

[25] Goodman

[26] Eros