مقالات و پایان نامه ها

راهبردها و فنون رویکرد شناختی- رفتاری

خرداد ۲۸, ۱۳۹۷

1) آموزش روش حل مسئله
فقدان مهارت های حل مسأله، یکی از ابعاد مهم اختلال افسردگی است(داویلا و همکاران، 1995، به نقل از یایلینگ و همکاران، 2006). بنابراین، یکی از فنونی که در رویکردهای شناختی- رفتاری استفاده می شود، آموزش روش حل مسئله است. هدف کلی آموزش حل مسئله، آموزش و کمک به افراد درمان جو در جهت کسب بینش نسبت به توانایی های خود است. با استفاده از این روش فرد می تواند از توانایی های خود برای مقابله ی مؤثر با مشکلات و مسائل زندگی روزمره ی خود بهره گیرد. آموزش حل مسئله، عبارت از آموزش و به کارگیری رویکرد گام به گام و ساختاریافته به حل مسائل و شامل پنج مرحله به شرح زیراست:
1- تعریف مسأله یا مشکل: در این مرحله، به افراد کمک می شود که مشکلات را بخشی از زندگی روزانه تلقی کنند و در مقابل مشکلات، تکانه ها و هیجان ها، خود را کنترل کرده و به تعریف دقیق آنها پرداخته و آنها را اولویت بندی کنند.
2- ارائه راه حل های ممکن با استفاده از بارش مغزی : در مرحله ی دوم، از فرد خواسته می¬شود تا کلیه ی راه حل¬های بدیعی را که به حل مشکل کمک می کنند، مطرح سازد. در این گام، فرد کلیه ی راه حل های احتمالی برای مشکل را طرح و روی آن فکر کرده و تعریف عملیاتی ارائه می دهد. در این مرحله قضاوتی در مورد راه حل های ارائه شده صورت نمی گیرد.
3- ارزشیابی راه حل های ممکن: در این مرحله، فرد هر راه حل را به طور جداگانه ارزیابی می کند و سپس عملی ترین و مناسب ترین راه حل را برمی گزیند.
4- انتخاب بهترین راه حل: در مرحله ی چهارم، درمانجویان باید بهترین راه حل یا راه حل ها را از مین بقیه انتخاب کنند.
5- به کارگیری راه حل انتخاب شده: در مرحله ی پنجم، فرد به گونه ای مؤثر راه حل انتخاب شده را به کار می گیرد و با مشکل برخورد می کند.
از نظر میشن بام و جارمکو (19839) در آموزش حل مسأله دو نوع از مشکلات حل مسأله هدف قرار می گیرند که عبارتند از: 1- تمایل به نگریستن به مشکلات و مسائل به روشی مبهم، بی اهمیت، کلی و فاجعه آمیز؛ 2- ناتوانی در شناسایی و کاربرد کلیه ی راه های ممکن برای حل مسأله(به نقل از بایلینگ و همکاران، 2006؛ ترجمه ی خدایاری فرد و عابدینی، 1389، ص122). در این روش، درمانگر در جلسه ای، ابتدا از افراد می خواهد تا یکی از مشکلات روزمره ی خود را مطرح کنند. سپس به طور عملی چگونگی به کارگیری روش حل مسئله را به آنان آموزش می دهد(خدایاری فرد و همکاران، 1385، ص 69).

2) کنترل افکار خوآیند منفی
تفکر درمان جویان افسرده، مفهوم مثلث شناختی است. این درمان جویان افکار و باورهای منفی و بسیار تأثیرگذاری در مورد خودشان، دیگران و جهان دارند(بک و همکاران، 1979). در مجموع، محتوای تفکر افسرده ساز برحسب مثلث شناختی شامل نگرش مخدوش و منفی نسبت به خویشتن، تجارب فعلی و آینده است. همچنین، افکار خودآیند افسرده ساز مشخصاتی دارند که در کیفیت فرایند درمان اثر گذارند. زیرا این افکار به دلیل اینکه جنبه ی عادتی پیدا می کنند، در تشخیص دشوار هستند. همچنین، خوآیند و غیرارادی هستند. بنابراین، کنترل آنها مشکل است. مهم تر اینکه این نوع افکار توجیه پذیرند و به همین دلیل مبارزه با آنها دشوار است. از آنجا که افکار خودآیند منفی برخاسته از خطاهای پردازشی مانند تعمیم بیش از حد(قضاوت فراگیر براساس موارد اندک)، انتزاع انتخابی(توجه صرف بر جنبه های منفی تجارب)، استدلال به شیوه ی همه یاهیچ(تفکر افراط و تفریطی)، شخصی سازی(پذیرش مسؤلیت نامرتبط) و غیره هستند، در درمان شنختی- رفتاری، بیماران ابتدا با کمک درمانگر به تشخیص این افکار می پردازند و یعد از طریق تکالیف خانگی مربوط به خودبازنگری، مهارت¬های لازم را در خود پرورش می دهند(هاتون و همکاران، 1989، ترجمه قاسم زاده، 1383، صص254-252).
از آنجا که محتوای افکار و شناخت های افراد افسرده از نظر بالینی بدبینانه و منفی است، به ویژه وقتی که این افراد با وقایع مشکل آفرین یا مبهمی مواجه می شوند، بنابراین، افراد افسرده را می توان به صورت فردی درنظر گرفت که فیلترهایی دارند که فقط قادر است خبرهای بد را رمزگذاری کنند و به خبرهای خوب توجه کمی دارند. بدین نحو که وقتی فرد افسرده با یک واقعه ی مثبتی مواجه می شود، این واقعه را به عنوان واقعه ی تصادفی یا زودگذر و موقتی مدنظر قرار می دهد. از نظر بالینی به این خطای شناختی «جزیی کردن» گفته می شود و ارتباط تنگاتنگ و نزدیکی با سبک های اسنادی مرتبط با افسردگی دارد. علاوه براین، افراد افسرده در هنگام مواجه با وقایع منفی، خودشان را صددرصد مقصر می دانند. این تحریف¬های شناختی نیز بیانگر نوعی ناتوانی برای درنظر گرفتن کلیه ی عوامل مؤثر در یک رخداد یا پیامد منفی است. در قبال چنین افکار خوآیندی، یکی از راهبردهای شناختی در گروه درمانی شناختی- رفتاری این است که افراد گروه را بیشتر متوجه افکار مثبت کنند و آنها را به ارزشیابی دقیق تر از علت و منشأ حقیقی وقایع مثبت سوق دهند(بایلینگ، 2006، ترجمه خدایاری فرد و عابدینی، 1389، ص321).

3) بازسازی شناختی
مهم ترین کنش تکنیک های بازسازی شناختی، آموزش الگوهای تفکر سازش یافته تر به افراد است. تا بتوانند به کمک آنها، به کشف الگوهای فکری منفی و تحریف شده در خود بپردازند و بدین وسیله تأثیرات آسیب رسان این الگوهای فکری را تشخیص دهند و به جای دریافت های شناختی ناکارآمد خود، الگوهای فکری سازش یافته تر و درست تری را جایگزین سازند. دریافت های شناختی زمانی ناکارآمد محسوب می شوند که به صورتی مزمن، غیر واقعی و نادرست به نظر برسند و در پاسخ های عاطفی و رفتاری ناخواسته نقش داشته باشند. درمانگر از تکنیکهای بازسازی شناختی مانند تکنیک های خاص استخراج اطلاعات شناختی و تحلیل دریافت های شناختی و تکنیک های تغییرشناختی برای تغییر باورها, نگرش ها و مفروضه های نادرست افراد استفاده می کند. این تکنیک ها بر این فرض استوارند که اگر افراد در زمینه بازشناسی و اصلاح تحریف هایی که از واقعیت به عمل می آورند، آموزش ببینند، می توانند برای تغییر پاسخ های عاطفی و رفتاری ناکارآمد مرتبط با خود، در موقعیت بهتری قرار بگیرند. علایم شناختی ای که می تواند شامل باورها, تعبیر و تفسیرها, خودگویی های فرد و فرآیندهای شناختی تحریف شده باشند, به عنوان هدف مداخله های بازسازی شناختی تعیین می شوند. او توضیح می دهد که هرگاه شخص دریابد که این افکار چگونه ممکن است در بروز احساسات و عکس العمل های رفتاری ناخواسته سهیم باشند، علل رفتار خود را بهتر می فهمد. این موضوع فرد را قادر می سازد تا در موقعیت مذکور به فعالیت های سازنده ای دست بزند. هدف از این توضیح کوتاه, ارائه استدلالی قانع کننده برای مشارکت گروه با درمانگر، در تحلیل شناختی است.
درمانگران همچنین می باید با استخراج اطلاعات بیشتر درباره اسنادها، مفروضه ها و باورهای مراجع، دریافت های شناختی ناکارآمد او را از بین ببرند. آنان باید به حد کافی شرکت کنندگان را راهنمایی کنند تا آنها بتوانند باورها و مفروضه های ناکارآمد خود را وارسی کنند. البته، آنها نباید فرضیه های آزمون نشده خود را، مفروضه های زیربنایی مراجع تلقی کنند(خدایاری فرد و همکاران، 1385، ص 78).

4) آموزش مثبت نگری
از فنون دیگر روش درمانی شناختی- رفتاری، روش مثبت نگری است. این تکنیک ها معمولاً در پنج مرحله انجام می گیرد:
– در مرحله ی نخست از اعضا خواسته می شود که نقاط قوت خود را نام ببرند. عده ای از افراد به علت عزت نفس پایین و یا به دلیل احساس حقارت و یا افسردگی شدید و یا بنا به سایر دلایل روانی توانایی بیان نقاط قوت خود را ندارند و یا هیچ نقطه ی قوتی را در خود نمی یابند. از این افراد خواسته می شود که نقاط قوت خود را از دیدگاه دیگران بیان کنند، یعنی بگویند به نظر خودشان دیگران چه نقاط مثبتی را در آنها می بینند.
– در مرحله دوم از آنها خواسته می شود حداقل 5 تجربه خوب خود را نام ببرند، مواردی مانند انجام کار خوبی که از آن لذت برده اند و از انجامش احساس شادی و غرور می کنند.
سپس به هر یک از اعضای خانواده این فرصت داده می شود که درباره خاطرات خوب خود صحبت کنند و به توصیف و تشریح بسیاری از تجربیات مثبت و خوب خود برای سایر اعضای گروه بپردازند. بقیه اعضا سعی می کنند پس از شنیدن مطالب، نقاط قوت گوینده را به دقت شناسایی و از آنها فهرست برداری کنند.
– در مرحله سوم، هر فردی نوبت می گیرد تا نکات مثبتی را که درباره دیگری تشخیص داده است به او بگوید. فهرست مربوط به هر فرد را به خود او می دهد. این عمل را همه اعضای گروه درباره ی یکدیگر انجام می دهند.
– در مرحله چهارم، بر تمرین هایی تأکید می شود که طی آن شخص بتواند اهمیت نسبی نقاط قوت مطرح شده در مرحله اول, دوم و سوم را به ترتیب اولویت شان مشخص سازد. بنابراین در این مرحله از آنها خواسته می شود که به نقاط قوت قابل اتکایی اشاره کنند که در این تجارب خوشایند از آنها استفاده کرده اند. افراد طیف وسیعی از قضاو تهای شخصی خود را نسبت به خویشتن بیان می کنند که نقاط قوت خوانده می شود(خدایاری فرد و همکاران، 1385، ص 77).

مطلب مشابه :  مکانیزمهای دفاعی در برابر اظطراب

5) روش پیکان وارونه
روش پیکان وارونه، یکی از فنون شناختی مربوط به باورها در گروه درمان گری شناختی- رفتاری افسردگی و رویکردی است که به جای بررسی اینکه کدام شواهد از افکار خودآیند فرد حمایت می کند، تلاش می کند معناها و ریشه های اولیه ی احتمالی این افکار خودآیند را کشف کند. زیرا در مدل شناختی- رفتاری افسردگی، اعتقاد براین است که داشتن باورهای عمیق محوری به شکل گیری نوع دیگری از شناخت ها از جمله افکار خودآیند منجر می¬شود.
در این روش، درمانگر می تواند این موضوع را با ارائه ی مثالی به طور مؤثری به افراد گروه منتقل کند و قبل از مطرح کردن موارد مربوط به افراد گروه بر مورد مأثر و نتیجه بخش متمرکز شود. با وجود این، هرچند، بحث و بررسی در زمینه ی شناخت های عمیق موجب بروز عواطف شدیدی در افراد گروه می شود. اما کشف و شناسایی این پیش فرض های شرطی و باورهای زیربنایی به معنای این است که فرد در مسیر درستی قرار گرفته است. درواقع، تشخیص و شناسایی این باورها، مهم ترین مرحله برای رها کردن آنها و خلاص شدن از دست آنهاست. همچنین، جلسات کشف شناخت های عمیق نسبت به جلسات اولیه ی بحث و گفت و گو ساختار کمتری دارند و به طور معمول شامل تأمل و اندیشیدن در مورد وقایع دوران کودکی، توجه به غیرقابل انعطاف بودن پیش فرض های شرطی، یا کشف یک باور زیربنایی است(بایلینگ، 2006، ترجمه خدایاری فرد و عابدینی، 1389، ص325).

احساس تنهایی
احساس تنهایی به عنوان یکی از نشانه های افسردگی و نیز به عنوان یک عامل مستقل در ایجاد آسیب های روانشناختی مورد توجه بوده است(شیبانی تذرجی، 1389، ص55). احساس تنهایی، گویای کاستی ها و کمبودهایی در برقراری پیوندهای عاطفی و اجتماعی است. به بیان دیگر، احساس تنهایی تجربه‌ای ذهنی و آزار دهنده است که گویای کاستی‌ها و کمبودهایی در پیوندهای عاطفی و اجتماعی میان فردی است. ممکن است کسی در میان گروهی باشد اما پیوندهای اجتماعی و یا عاطفی خشنود کننده‌ای نداشته باشد و از احساس تنهایی شکایت کند. بنابراین، دور ماندن فیزیکی از دیگران به معنای تنهایی نیست؛ اگرچه تنهایی و تنها ماندن با یکدیگر رابطه دارند. چیره شدن بر احساس تنهایی بی‌آنکه تماس دائمی و منظمی با دیگران داشته باشیم کاری بسیار دشوار است. افراد دچار تنهایی، بیشتر فرصت ارتباط‌های اجتماعی را از دست می‌دهند، زیرا گرایشی به انجام این کار ندارند(دیوریو ،2003؛ نجاریان،1381).
از نظر تاریخی، احساس تنهایی یکی از سازه های پیچیده ی روان شناختی و مورد بحث در بین فلاسفه بوده است. در آن زمان احساس تنهایی یک مفهوم مثبت به معنای کناره گیری داوطلبانه¬ی فرد از درگیری های روزمره ی زندگی برای رسیدن به هدف های بالاترمانند تفکّر، مراقبه و ارتباط با خداوند تلقی می¬شد. اما امروزه در متون روان شناختی به احساس تنهایی مثبت پرداخته نمی شود. بلکه حالتی را درنظر می گیرند که در آن فرد فقدان روابط با دیگران را ادراک یا تجربه می-کند و شامل عناصر اصلی و مهمی مانند احساس نامطلوب فقدان یا از دست دادن همدم، جنبه های ناخوشایند و منفی روابط از دست رفته و از دست دادن سطح کیفی روابط با دیگری است(دی یانگ گیرولد ، 1998). تاریخچه¬ی مطالعات احساس تنهایی بیانگر آن است که این سازه در گذشته با مشکلات دیگری مانند افسردگی، کمرویی، خشم، رفتار خودانزواطلبانه و مانند اینها مفهوم سازی شده بود(تیکه ، 2009). اما در تعاریف و مفهوم سازی¬های جدید، احساس تنهایی یک سازه ی روان شناختی مستقل از دیگر مشکلات درنظر گرفته می شود که خطرات منحصر به فرد خود را دارد(کاسیوپو و همکاران ، 2006). مرور پیشینه ی پژوهشی در تعریف و مفهوم احساس تنهایی نیز نشان می¬دهد که در این زمینه تفاوت های نسبتاً چشمگیری بین صاحب نظران وجود دارد. برای نمونه، برخی از پژوهشگران احساس تنهایی را یک حالت روان شناختی ناشی از نارسایی های کمّی و کیفی در روابط اجتماعی می دانند(پیلو و پرلمن ، 1982؛ به نقل از رحیم زاده و پوراعتماد، 1390، ص124). براساس نظریه هایی مانند ویس (1973) احساس تنهایی یک تجربه ی منفی شدید است که فرد از به یادآوری آن فعالانه اجتناب می کند. اگر هم مجبور به یادآوری شود، با نارضایتی زیادی این عمل را انجام می دهد و درماندگی ناشی از احساس تنهایی را کم اهمیت جلوه می دهد. وود (1986) این گونه استلال می¬کند که احساس تنهایی یک هیجان بنیادی و یکی از قوی ترین تجربه های انسانی است. وی براین باور است که احساس تداعی شده با احساس تنهایی، عدم وجود روابط اجتماعی مناسب را به فرد گوشزد می کند.
برابر دیدگاه پپلا و پرلمن (1982) شناخت‌ها، عامل میانجی و واسطه در احساس تنهایی هستند. این بازنمایی از رویکرد شناختی برآن است که تنهایی، پیامد اختلاف مشاهده شده میان چند و چون پیوندهایی است که هرکس آرزوی آن را دارد. در دیدگاه پپلا و‌ پرلمن، مردم شاید دو گونه تنهایی را تجربه کنند. این دیدگاه بر اساس طبقه بندی ویس (1973) پدید آمده است. در این طبقه¬بندی دو گونه تنهایی یعنی تنهایی عاطفی و تنهایی اجتماعی مورد شناسایی قرار گرفته است.
1- تنهایی عاطفی: در پی نبود یک وابستگی مهم یا از دست دادن یک چنان پیوندی پدید می‌آید.
2- تنهایی اجتماعی: در پی نبود پیوستگی به یک شبکه روابط اجتماعی پدیدار می‌شود و شاید تنها با دست‌یابی به یک شبکه ارتباطی خواستنی و خشنود کننده از میان برود(ون بارسن و همکاران ، 2000 ؛ به نقل از عابدینی نسب و خدابخش،1383).

سبب شناسی احساس تنهایی
پدید آمدن احساس تنهایی دارای فرایند پیچیده‌ای است و شماری از عوامل با هم، یا جدا از یکدیگر آن را آشکار می‌کنند و بر ابعادش اثر می‌گذارند. ادراک هر کس از این که چه اندازه تعامل‌های اجتماعی دارد و آن تعامل‌ها چگونه هستند، به عنوان یک عامل درونی در شکل گیری تنهایی سهم به‌سزایی دارد . گروهی از پژوهش‌گران بر این باورند که احساس تنهایی هنگامی بروز می‌کند که عاملی بیرونی مانند کاستی در گستره شبکه پیوندهای اجتماعی کسی پدید آید و نیازهای مصاحبتی او کمتر خشنودش کند(راسل و همکاران ، 1965، به نقل از رشیدی،1380). به این ترتیب، این عوامل را می‌توان در دو دسته‌ی درونی و بیرونی مورد توجه قرار داد.
– عوامل درونی: یک دسته از عوامل سبب ساز احساس تنهایی درونی هستند یکی از آن عوامل درونی، خطاهای شناختی و باورهای غیرمنطقی درباره برقراری پیوندهای عاطفی یا اجتماعی است که پی‌آمد تنهایی را به دنبال دارد. فکرکردن درباره‌ی این که «صفات شخصیتی منفی در من هست که دیگران را از من متنفر می‌کند» یا «من هرگز نمی‌توانم دوستی پیدا کنم چون به هیچ دردی نمی‌خورم» و یا « همیشه در پیوند با دیگران خراب‌کاری می کنم» و غیره، از این دست اندیشه‌های غیر منطقی است. پایین بودن عزت نفس یا خود‌پنداره‌‌ی منفی هم یک عامل درونی به شمار می آید. شاید کاستی در یک رابطه، عزت نفس را کاهش دهد. اما عزت نفس پایین هم آدمی را از کوشش برای برقراری دوستی با دیگران باز‌خواهد داشت(حسین‌شاهی، 1379).
– عوامل بیرونی: از مهم ترین عوامل بیرونی می‌توان کاستی در مهارت‌های اجتماعی را برشمرد. به نظر برخی متخصصان، شاید مهارت‌های اجتماعی ضعیف باعث اختلال در روابط شوند. شاید به این خاطر تنها باشیم که نمی‌دانیم یا فکر می‌کنیم نمی‌دانیم چگونه با دیگرانی که پیرامون ما هستند، رفتار کنیم. چندین بررسی در این باره، نشان می‌دهد که نداشتن مهارت های اجتماعی افراد را دچار تنهایی می‌کند. چنین کسانی برای پیوند با دیگران زمانی طولانی و پر دردسر را سپری می‌کنند و با همه تلاش‌هایی که می‌کنند، نمی‌توانند آغازگر تعاملی شیرین و دلچسب با دیگران باشند و دوستی صمیمانه‌ای با دیگران برقرار کنند(رشیدی،1380). در عین حال، کانگر و فارل(1980)گزارش کرده اند، افرادی که برخوردار از مهارت‌های اجتماعی قلمداد می‌شوند، بیشتر صحبت می‌کنند، تماس چشمی برقرار می‌کنند، بیشتر لبخند می‌زنند و حرکات بیانگر مناسب‌تری را به کار می‌برند تا افرادی که مهارت‌های اجتماعی ندارند(حسین‌شاهی، 1379). از نظر همه گیر شناسی، برابر گزارش ساپینگتون، به نقل از حسین‌شاهی، 1379) برآوردهای مربوط به کسانی که در دوره‌ای از زندگی خود احساس تنهایی داشته‌اند، از 10 تا 67 درصد نوسان دارد. پیش‌بینی‌های جمعیت شناختی در آمریکا در سال 1991 نیز نشان می‌داد که در سال 2000 هر ماه 29 تا 70 میلیون آمریکایی، احساس تنهایی خواهند کرد(ارنست و کاسیوپو، 1999، به نقل از هاپز و همکاران، 2001). این گزارش نشان می دهد که با گذشت هر سال، روند رو به افزایشی در شکایت از این احساس در افراد پدیدار شده است.

مطلب مشابه :  آموزش مادر در تغییر سبک دلبستگی

احساس تنهایی در بیماری‌های نوروتیک
احساس تنهایی می‌تواند پیش‌آیند یا پس‌آیند یکی از بیماری‌های نوروتیک باشد. عوامل روان‌شناختی ویژه‌ای در پدید آمدن بیماری‌های روانی دست دارند(نجاریان و همکاران،1381). این عوامل اگرچه هر یک به تنهایی عمل نمی‌کنند، اما میان آن‌ها، چگونگی پیوندهای میان فردی در پدیداری بیماری‌های روانی توجه ویژه‌ای را می‌طلبد:
1- ناتوانی در سازگاری با خواسته‌های پیرامون
2- ناتوانی در روبرو شدن با هیجان‌ها و احساس¬های شدید و نمایان کردن آن‌ها، آنگونه که هستند.
3- ناتوانی در شکل دادن پیوندهای میان فردی پاداش دهنده یا پایدار، به ویژه پیوندهای مهرآمیز.
ناسازگاری که در بیماری‌های روانی دیده می‌شوند به خوبی اهمیت پیوندهای عاطفی یا اجتماعی میان فردی ناکارآمد را در پدیداری یا نمایان شدن بیماری‌های روانی نشان می‌دهد. رویکرد روان‌پویشی، افسردگی را با مفهوم از دست دادن یا ترس از گسستن پیوندهای تبیین می‌کند. زیگموند فروید، گرایش بیماران افسرده به برگرداندن هر گونه خشم و نفرتی به درون خودشان را به دلیل از دست دادن کسی یا چیزی مطرح می‌کند. افسردگی زمانی روی می‌دهد که بیمار در می‌یابد فرد یا آرمانی که او برایش زندگی می‌کرده، هرگز چنان نبوده که بتواند انتظارات او را برآورد(رفیعی و رضاعی، 1378).
دیدگاه‌های زیادی همگی به کاستی‌ پدید‌ آمده در پیوندهای میان فردی می‌پردازند. به هر حال کسی که الگوی ذهنی یا یک نمونه‌ی آرمانی برای برقراری پیوند است، جای خود را در ساخت شناختی و عاطفی انسان از دست می‌دهد. یا به این دلیل که او آن چه را که چشم‌داشت انسان بوده به جا نیاورده است یا این که پیوندها(در بنیاد) بر پایه‌ی سست و نادرستی ساخته شده است. گسستن این پیوندهای ویژه یا پدید آمدن کاستی در آن، افسردگی را به بار می‌آورد. نشانه شناسی افسردگی احساس تنهایی را هم در بر می‌گیرد، همچنان که از دست دادن لذت به گفتگو نشستن با دیگران، به گوشه گیری و گرایش نداشتن به مردم آمیزی در افسرده‌ها، می‌انجامد.
پیشینه های نظری و پژوهشی نیز به نمودهای گوناگون احساس¬تنهایی در ناسازگاری‌های میان‌فردی، ناکارآمدی مهارت‌های مقابله با دشواری‌ها، کارکردهای پایین آموزشی، نیمرخ شخصیتی منفی، انواع بیماری‌های نوراتیک به ویژه افسردگی و اضطراب در موقعیت‌های اجتماعی اشاره می‌کند. برای نمونه، در پژوهشی که دی توماس و همکاران (2003) انجام دادند، با استفاده از مقیاس دلبستگی، تنهایی اجتماعی و عاطفی و مهارت‌های اجتماعی دریافتند که وابستگی ایمن و مهارت‌های های اجتماعی به گونه‌ی چشمگیری با احساس تنهایی رابطه دارد. این پژوهش با بررسی‌های پیشین مانند ریجیو و همکاران (1990) همخوانی دارد. یافته‌های آنان بر این نکته پافشاری می‌کند که داشتن مهارت‌های اجتماعی به همراه وابستگی ایمن و ناایمن و تنهایی اجتماعی تا اندازه‌ای با میانجی¬گری مهارت‌های اجتماعی پدیدار می‌شود. آن‌ها بر پایه‌ی این یافته، نظریه¬ی دلبستگی را چارچوب سودمندی برای بررسی توانمندی‌های اجتماعی و سازگاری دانسته‌اند. در پژوهش جامع‌تری که اسمیت (1991) انجام داد عوامل شخصیتی و موقعیتی(درونی و بیرونی)که می‌تواند در پدید آمدن احساس تنهایی مؤثر باشد، نشان داد که شمار بالای کسانی که آزمودنی می‌توانست با او محرمانه گفتگو کند یا به عبارتی راز دلش را به او بگوید، عامل مهمی بود که همبستگی بالایی با کاهش میزان احساس تنهایی نشان می‌داد. پژوهش اسمیت نشان داد، زنانی که بیشتر منزوی و گوشه‌گیر و درون‌گرا و نوراتیک بودند در هر دو گروه احتمال بیشتری داشت که احساس تنهایی کنند. این یافته از دیدگاه ویس(1973) که پیوند صمیمانه با کسی دیگر در زدودن تنهایی در انزوای عاطفی موثر است را حمایت می‌کند.

سنجش و اندازه¬گیری احساس تنهایی
سنجش و اندازه گیری احساس تنهاییی همانند تعریف و مفهوم سازی آن، تنوع و اختلاف نظر پژوهشگران در این زمینه به دو رویکرد متفاوت منتهی شد. در یک رویکرد، مقیاس های کلی و تک بعدی، احساس تنهایی را بدون توجه به آنچه که موجب احساس تنهایی در افراد می شود را به منزله ی یک پدیده ی واحد درنظر می گیرند و بر اشتراک هایی تمرکز دارند که علت اصلی تجربه ی احساس تنهایی در افراد به حساب می آیند. در رویکرد دیگر، اندازه های چندبعدی سعی دارند بین تظاهرات مفروض احساس تنهایی تمایز ایجاد کنند. در این زمینه، نخستین بار ویس(1973) آن را با دو ویژگی انزوای هیجانی و انزوای اجتماعی معرفی کرد. انزوای هیجانی بر تعداد نامناسب یا فقدان دلبستگی های خانوادگی، دوستانه و ارتباطی دلالت دارد، در حالی که انزوای اجتماعی به وسیله ی فقدان شبکه های اجتماعی در دسترس ایجاد می شود و با تعداد نامناسب دوستان در ارتباط است. برخی دیگر از مؤلفان مانند ویتنبرگ (1986) و دیتوماسو و اسپینر (1997) بر این رویکرد چند بعدی تأکید و یا ابعاد دیگری برآن افزودند. در ایران نیز دهشیری و همکاران(1387) سه عامل احساس تنهایی ناشی از ارتباط با خانوده، تنهایی ناشی از ارتباط با دوستان و نشانه های عاطفی تنهایی را مطرح و ارائه کردند(به نقل از رحیم زاده و پوراعتماد، 1390، ص125).
بدون تردید ناهماهنگی و اختلاف در تعیین عوامل، ابعاد، مؤلفه¬ها و ساختار عاملی احساس تنهایی، علاوه براینکه متأثر از مبانی نظری و زیربنایی متفاوت این سازه است، تحت تأثیر ساختارهای فرهنگی و اجتماعی افراد و گروه های مورد مطالعه قرار دارد. در این زمینه، پرلمن (2003) معتقد است که عوامل فرهنگی در شکل گیری احساس تنهایی به شکل یکسان مؤثر نیستند. یافته های پژوهشی نیز نشان می دهند که میزان احساس تنهایی در فرهنگ های جمع گرا، یعنی جایی که افراد مسئولیت بیشتری به خاطر شکست های بین فردی می پذیرند، بالاتر است(اندرسون ، 1999). البته، در این میان نقش مذهب را به این دلیل که اعمال مذهبی می توانند بین تنیدگی و سلامت روانی مانند یک سپر عمل کنند(لودر و همکاران ، 2006)، نباید نادیده گرفت. افزون براینکه، مذهب و ایمان از راهبردهای مقابله با احساس تنهایی به حساب می آیند(روکچ ، 1996؛ به نقل از واحدی و همکاران، 1389).
خودکارآمدی
خودکارآمدی، به عنوان یک مفهوم از مفاهیم یادگیری اجتماعی، اولین بار در سال 1997توسط
بندورا مطرح شد(آلتو وهمکاران ، 1997، ص51). از نظر بندورا، خودکارآمدی: قضاوت افراد در مورد توانمندی های خود است و به احساس های کفایت، شایستگی، و قابلیت در کنار آمدن با زندگی اشاره دارد. بندورا (1986) در کتاب پایه های اندیشه و رفتار اجتماعی می گوید که انسان ها دارای یک نظام خود هستند که در کنترل اندیشه ها، احساس ها و کنش های مؤثر است. از نظر او رفتار و انگیزش انسان نیز در باورهایی است که انسان ها از خود دارند که این سازه ی کلیدی در کارکرد و کنترل شخصی فرد می باشد. همچنین، از نظر بندورا خوداندیشی، یگانه توانایی انسان در ارزیابی اندیشه و رفتار خود است. به نحوی که این خودارزیابی ها در برگیرنده ی دریافت های خودکارآمدی است. باورهای کارآمدی نیز علاوه براینکه بر الگوهای اندیشه و واکنش¬های هیجانی افراد اثر می¬گذارند، تعیین می¬کنند که انسان ها چه اندازه برای انجام کارهایشان زمان می گذارند، هنگام برخورد با دشواری ها تا پایداری می کنند، و آیا در برخورد با موقعیت های گوناگون چه اندازه انعطاف پذیر هستند. براین اساس، افرادی با خودکارآمدی پایین شاید باور کنند که وضع حل ناشدنی است. یعنی باوری که تنیدگی، افسردگی و دیدی باریک بینانه برای گره گشایی پرورش می دهد(رجبی 1385، صص-113-111).
از نظر بندورا، افرادی که احساس کارآمدی پایینی دارند، احساس می کنند که درمانده هستند و نمی توانند رویدادهای زندگی خود را کنترل کنند. آنها معتقدند که هرگونه تلاشی که می کنند بیهوده است. همچنین، وقتی آنها با موانعی روبرو می شوند، چنانچه تلاش مقدماتی آنها برای برخوردکردن با مشکل بی ثمر باشد، سریعاً قطع امید می کنند. برخی از این افراد که احساس کارآمدی پایینی دارند، حتی سعی نمی کنند با مشکل کنار بیایند. زیرا متقاعد شده اند که هر کاری که انجام می دهند، بی فایده است. بنابراین، احساس کارآمدی پایین می تواند بر انگیزش، سطح آرزوها، توانایی های شناختی و سلامت جسمانی تأثیر ناگوار بگذارد. برعکس، افرادی که احساس کارآمدی بالایی دارند، معتقدند که می توانند به نحو مؤثری با وقایع و موقعیت ها برخورد کنند. چون آنها انتظار دارند که در غلبه بر موانع موفق شوند، در کارها استقامت به خرج دهند، و اغلب در سطح بالا عمل می کنند. همچنین، این افراد مشکلات را به جای تهدید، چالش می دانند و فعالانه در جستجوی موقعیت های تازه هستند(شولتز و شولتز، 2005، ترجمه سید محمدی، 1386، ص460). در این رابطه، الساری خودکارآمدی را اعتقاد فرد به داشتن توانایی برای سازماندهی و انجام سلسله اقدامات لازم برای رسیدن به یک هدف خاص تعریف کرده است. به نظر وی یکی از عوامل مهم در ایجاد انگیزه فرد برای اقدام، عقیده ی او در توانایی¬اش برای اقدام و تأثیرگذاری است(به نقل از رفیعی فر و همکاران، 1392، ص64). برخی از صاحب نظران، خودکارآمدی را سازه ای بنیادی از خودپنداره ی افراد برمی شمرند که با باورهای افراد درباره ی توانایی های شان شناخته می شود(گارسیا و پنت ریچ ، 1996؛ به نقل از پاجارس ، 1996).
آنچه مسلّم است اینکه موفقیت انسان احتیاج به تعهد، کاردانی و پشتکار دارد. این موارد از طریق خودکارآمدی حاصل می شود(مایباک و مورفی ، 1995؛ به نقل از سعید و همکاران، 1390، ص18). همچنین، عقاید مرتبط با خودکارآمدی بر اهداف و آرزوها اثر می گذارد و تشکیل دهنده پیامدهای رفتار انسان می باشد(شوایتزر و لوزینسک ، 2005، ص 159-139). از این منظر، احساس خودکارآمدی، یکی از مهمترین جنبه های اطلاعاتی در مورد خودمان است. این اطلاعات مربوط به برآورد ما، شخصیت ما و احساس خودکفایی ما می باشد. افراد با حداکثر احساس خودکارآمدی می¬توانند به طور مؤثر با موقعیت ها برخورد کنند؛ به عبارتی شایستگی برخورد با موقعیت ها را دارا شوند(لفرانکوئیس ، 1991، به نقل از سعید و همکاران، 1390، ص18).
از تعاریف قبلی چنین برمی آید که خودکارآمدی، اطمینان خاطری است که شخص درباره ی انجام فعالیت خاص احساس می کند. این مفهوم، میزان تلاش و سطح عملکرد فرد را تحت الشعاع قرار می دهد. زیرا در فرآیند تغییر رفتار، ارتقای خودکارآمدی بسیار قابل اهمیت است. تکرار در عملکرد، ساده کردن و تقسیم نمودن یک کار به مراحل کوچک، می تواند در انجام هر مرحله از کار، فرد را خودکفا کند و در نهایت به خودکارآمدی کامل منجر شود(روزنستوک ، 1988).

مطلب مشابه :  راهنمای تشخیص و خرید باطری اصلی موبایل

تأثیر خودکارآمدی بر سلامت و کیفیت زندگی
از آنجا که خودکارآمدی عبارت از قضاوت فرد از خود در مورد توانایی انجام یک عمل ویژه است(پندر و همکاران ، 2006). از این منظر، حس خودکارآمدی¬بالا باعث تلاش، مقاومت و انعطاف بیشتری می¬شود و افراد با خودکارآمدی بالا قادرند به طور مؤثری از رویدادهای زندگی خود تأثیر گرفته و نسبت به کسانی که خودکارآمدی پایین تری دارند، انتظار موفقیت بیشتری دارند. همچنین، از جمله عواملی که به ارتقای سلامت عمومی و کیفیت زندگی منجر می شود، خودکارآمدی است. از نظر بندورا، خودکارآمدی تابع حالات جسمانی است که آن ها نیز به نوبه ی خود متأثر از حالات عاطفی شخص و به طور کلی کیفیت زندگی در تمام ابعاد آن است. در این رابطه، هیجانات منفی مانند ترس، اضطراب، تنش و افسردگی سبب می شود که افراد در انجام وظایف، توانایی های خود را دست کم بگیرند که این در واقع مفهوم خودکارآمدی پایین است. خودکارآمدی پایین نیز باعث می شود حالات روحی و روانی مانند خستگی، عصبانیت و درد و رنج در فرد به وجود آید و منجر به نقصان کیفیت زندگی او شود(بندورا، 200، ص 120-36). به گفته ی بندورا(1995) چهار منبع عمده یعنی موفقیت عملکرد، تجارب جانشینی، قانع سازی کلامی و انگیختگی فیزیولوژیکی و هیجانی برای خودکارآمدی وجود دارد که احساس کارآمدی را افزایش می دهد:
1- روبرو کردن افراد با تجربیات موفقیت آمیز به وسیله ی ترتیب دادن هدف های دست یافتنی، موفقیت عملکرد را افزایش می دهد.
2- روبرو کردن افراد با الگوهای مناسبی که عملکرد موفقیت آمیز دارند، تجربیات جانشینی موفق را افزایش می دهد.
3- قانع سازی افراد را ترغیب می کند باور کنند که توانایی عملکرد موفقیت آمیز را دارند.
4- تقویت کردن برانگیختگی فیزیولوژیکی از طریق رژیم غذایی مناسب، کاهش استرس، و برنامه ورزشی توانایی مقابله کردن را افزایش می دهد(به نقل از سیدمحمدی، 1386، صص462-460).
این نشان می¬دهد که تغییر درک احساس خودکارآمدی با استفاده از یک یا چندین منبع اطلاعاتی امکان پذیر است. افرادی که دارای خودکارآمدی بیشتری باشند، اهداف بالاتری را در نظرگرفته و متعهد تر شده و در نتیجه رفتار آنها مطلوب تر می شود؛ در حالیکه افرادی که خودکارآمدی پایینی دارند، نتیجه رفتار آنها مناسب نیست. همچنین خودکارآمدی مشخص می کند که افراد چگونه موانع را بررسی می کنند. افرادی که خودکارآمدی پایینی دارند به آسانی در روبرو شدن با مشکلات متقاعد می شوند که رفتارشان بی فایده است و سریعاً دست از تلاش برمی دارند. در حالیکه افرادی که خودکارآمدی بالایی دارند موانع را به وسیله بهبود و اصلاح مهارت های خود از سر راه برمی دارند و عدم اطمینان کمتری را تجربه می کنند(بندورا، 2004، ص164-143).
در مجموع، نظریه ی شناختی-اجتماعی که بندورا مطرح کرده است، ریشه در یک باور در مورد عملکرد آدمی دارد که از طریق آن افراد دارای این نیرو هستند که به طور فعالانه در پیشرفت خود دخالت داشته باشند و می توانند به وسیله ی اعمالشان باعث شوند که رویدادها اتفاق بیافتند. کلید این احساس توانایی در این حقیقت است که رد میان دیگر فاکتورهای شخصی، افراد دارای خودباوری هایی هستند که آنها را قادر می سازد مقداری از کنترل شان را بر روی احساسات، اندیشه ها و اعمالشان به کار بندند. بدین معنی که در آنچه مردم فکر می کنند، باور دارند و یا احساس می¬کنند بر روی چگونگی رفتارشان تاثیرگذار است(بندورا، 1986، به نقل از پاجاریز ، 2002). از نظر فیتزجرالد (1991) درک احساس خودکارآمدی از دو اصل مهم تشیکل شده است. یکی از این دو اصل، انتظارات و دیگری اداراکات فرد از توانایی هایش برای انجام رفتار خاص و معتقد بودن به این امر است که انجام رفتار خاص منجر به یک پیش آگهی مناسب خواهد شد. افراد با تلاش زیاد می توانند انتظارات را تغییر دهند. از طرفی، انتظارات احساس خودکارآمدی جزئیاتی مانند اهمیت، قدرت، عمومیت را بررسی می کند و با تفسیر دقیق آن می توان فرآیند رفتاری را سنجید؛ از این رو احساس خودکارآمدی و عملکرد با فرآیند تغییر ارتباط دارند و اثرات متقابلی روی یکدیگر می گذارند(به نقل از سعید و همکاران، 1390، ص19).

عوامل مرتبط با احساس کارآمدی
– سن و جنسیت: احساس کاریی در نتیجه ی جنسیت و سن تفاوت دارد. پژوهش های انجام شده
در این مورد نشان می دهد که مردان به طور متوسط در احساس کارایی نمرات بالاتری از زنان می¬گیرند. این تفاوت های جنسیت بین 20 تا 30 سالگی به اوج می رسد و در سالهای بعد افت می¬کند. همچنین، کارآمدی در هردو جنس، در طول دوره ی کودکی و نوجوانی افزایش می یابد، در میانسالی به اوج می رسد، و بعد از 60 سالگی افت می کند(گکاس، 1989؛ لاچمن، 1985، به نقل از شولتز، ص470).
– ظاهر جسمانی: از نظر بندورا(1997)، ظاهر جسمانی می تواند بر تقویتی که افراد از دیگران دریافت می کنند و نحوه ای که در مورد خودشان احساس می کنند، تأثیر گذار باشد. در این زمینه، در پژوهشی که آندرولتی و همکاران(2001) بر روی 210 مرد و زن بزرگسال 25 تا 76 ساله انجام دادند. ننتایج نشان داد که ظاهرجسمانی بیشتر از عزت نفس یا سلامتی آنها بر احساس تحت کنترل داشتن زندگی آنها تأثیر داشت(به نقل از شولتز و شولتز، ص470).
– عملکرد تحصیلی: اغلب پژوهش ها رابطه ی مثبت و معناداری را بین کارآمدی و عملکرد تحصیلی نشان می دهند. برای مثال، آموزگارانی که از درجه ی بالای احساس کارآمدی در توانایی تدریس برخوردارند، فرصت های بیشتری را برای پیشرفت کردن دانش آموزان خود در سطح عالی فراهم می کنند. احساس کارایی در دانش آموزان نیز با انگیزش، میزان تلاش و استقامت در موقعیت کلاسی رابطه ی مثبت دارد(زیمرمن ، 1995).
– انتخاب شغل و عملکرد شغلی: تفاوت های جنسیتی در کارآمدی می توانند بر انتخاب شغل تأثیر بگذارند. مطابق پژوهش ها، مردان خود را از نظر احساس کارآمدی برای مشاغلی که به طور سنتی مردانه یا زنانه محسوب می شوند، عالی می دانند. اما زنان خود را از نظر کارآمدی برای مشاغلی که به اصطلاح زنانه هستند، عالی می دانند ولی برای مشاغلی که به طور سنتی مردانه محسوب می شوند، پایین برداشت می کنند. این پژوهش نشان داد که مردان و زنان از توانایی های مشابهی برخوردار بودند اما این تفاوت ها را به صورت متفاوتی برداشت کردند. یعنی احساس آنها در باره¬ی شایستگی خودشان برای مشاغل مختلف در نتیجه ی جنسیت تفاوت داشت(هاکت ، 1995). همچنین، فراتحلیل 114 تحقیق از رابطه ی مثبت معنادار بین کارآمدی و عملکرد شغلی حمایت کرده است. بدین مفهوم که هرچه سطح کارآمدی ما بالاتر باشد، عملکرد شغلی ما بهتر است(شولتز و شولتز، 2005، ترجمه سید محمدی، 1386، ص471).
– سلامت جسمی: احساس کارایی بر چندین جنبه ی سلامت از جمله بر بهبود از بیماری جسمانی و تحمل درد تأثیر دارد. برای نمونه یک پژوهش نشان داد بیمارانی که کارآمدی بالایی داشتند در مقایسه با بیمارانی که کارآمدی پایین تری داشتند از عملکرد جسمانی بهتر و کمردرد کمتر خبر داده بودند(آلتمر و همکاران ، 1993، به نقل از شولتز، 2005).
– سلامت ذهنی: بر اساس تحقیقات میزان کارآمدی بر سلامت ذهنی تأثیر گذار است. بندورا و همکاران(1999) در پژوهشی مشاهده کردند که احساس کارایی پایین در نمونه ای از نوجوانان با افسردگی رابطه ی معناداری داشته است. همچنین، در تحقیق موریس(2002) معلوم شد که احساس کارآمدی پایین با سطح بالای اضطراب، روان رنجوری خویی و نشانه های افسردگی ارتباط داشت(به نقل از شولتز، 2005).