پیش‌بینی تاب‌آوری بر اساس سبک‌های فرزندپروری و هوش هیجانی دانش‌آموزان دبیرستان‌های شهر سیرجان۹۳- قسمت ۹

خانواده تحت شرایط صحیح، کودکان را آماده میسازد تا توانایی های بالقوه ی خود را شناسایی کنندو به عنوان افراد بالغ ، نقشهای سودمندی را در جامعه به عهده گیرند. کودکان در فرایند جامعهپذیری در خانواده، امر و نهی والدین، تقلید و همانندسازی را که از مهمترین شیوه های انتقال ارزشها، هنجارها و سنتهای اجتماعی است یادمیگیرند(اقبالی۲۲۱،۱۳۸۹)
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
شیوه های والدین و روش های انضباطی آنان بی تردید تحت تأثیر خصوصیات شخصیتی و سیستم اعتقادی آنان است. والدین سالم و بالغ در مقایسه با والدین نابالغ و ناسالم معمولاً با حساسیت و مهربانی بیش تری به نیازها و اشارات کودکان توجه می کنند و این نوع فرزند پروری امنیت عاطفی، استقلال، توانش اجتماعی و موفقیت هوشی را تشویق می کند. اکثر قریب به اتفاق صاحب نظران بر این مقوله اتفاق نظر دارند که نوجوانی، دورانی بسیار بحرانی است که عوامل خطر ضمن تهدید سلامت روانی، اجتماعی و عاطفی نوجوانی میتوانند بر پیکر وجودی آنها هم ت أثیرات جبران ناپذیری وارد آورند(اقبالی۲۲۴،۱۳۸۹)
نتیجه تصویری درباره سلامت روانی
۲-۲۳سبک های فرزندپروری
اصطلاح فرزند پروری از ریشه پریو(Pario) به معنی « زندگی بخش » گرفته شده است.هر خانواده شیوه های خاصی را در تربیت فردی و اجتماعی فرزندان خویش بکار می گیرد. این شیوه ها که سبک های فرزند پروری نامیده می شود که متاثر از عوامل مختلفی از جمله عوامل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و … می باشد(جمعه نیا و قربانی)بنابر نظریه تحول روانی اریکسون، شکل گیری شخصیت برطبق مراحل و بر اساس رشد بدنی که تعیین کننده کشش فرد نسبت به جهان خارجی و هشیار شدن وی نسبت به آن است، تحقق می پذیرد. بر اساس مراحل هشت گانه روانی– اجتماعی اریکسون اهداف و سبک های فرزندپروری والدین در مراحل مختلف رشد تغییر می کند. درمرحله اول رشد روانی- اجتماعی که اعتماد دربرابر عدم اعتماد است و از تولد تا ۱۸ ماهگی را شامل می شود،هدف اصلی فرزند پروری پاسخگویی به نیازهای فرزند است. در مرحله دوم که خود مختاری در برابر شرم و تردیدنامیده شده و از ۱۸ ماهگی تا ۳ سالگی را در بر می گیرد، هدف اصلی کنترل رفتار فرزندان می باشد. برای کودکان ۳تا ۵ سال که در مرحله ابتکار در برابر احساس گناه به سر می برند، هدف عمده فرزند پروری والدین باید پرورشخود مختاری کودک باشد. در مرحله چهارم که اریکسون آن را کارایی در برابر احساس حقارت می نامد و سنین ۵تا ۱۱ سالگی را شامل می شود، هدف اصلی فرزند پروری، ترقی دادن و پیشرفت کودک است. در سنین نوجوانی ومرحله احساس هویت در برابر پراکندگی نقش، هدف اصلی والدین تشویق به استقلال و حمایت های عاطفی است(برک، ۲۰۰۱)
عکس مرتبط با اقتصاد
۱- فرزندپروری مستبدانه
این روش از نظر پذیرش و روابط نزدیک پایین، از نظر کنترل اجباری بالا و از نظر استقلال دادن پایین است. والدین مستبد، سرد و طرد کننده هستند. نمایش قدرت والدین اولین عاملی است که این شیوه را از دیگر شیوه ها متمایز می‌سازد. در این سبک فرزندان چنین بار آورده می شوند که از قوانین سختگیرانه ایی که بوسیله والدین بوجود می آید پیروی کنند. نتیجه شکست در پیروی از چنین قوانینی معمولاً تنبیه و اعمال زور است و برای کنترل کودکان خود از شیوه‌های ایجاد ترس استفاده می‌کنند. والدین مستبد معمولاً نمی توانند دلیلی که پشت این قوانین است را توضیح دهند. اگر از آنها خواسته شود که علت را توضیح دهند ممکن است به سادگی پاسخ دهند “چونکه من اینچنین گفتم”. این والدین خواسته های زیادی دارند اما در قبال فرزندانشان پاسخده نیستند. این والدین انتظار دارند فرمان های آنها بدون چون و چرا اطاعت شود. والدین درشیوه‌ استبدادی کمترین مهرورزی و محبت را از خود نشان می‌دهند.
۲- فرزندپروری آسان گیرانه
در این سبک، والدین مهرورز و پذیرا هستند ولی متوقع نیستند، کنترل کمی بر رفتار فرزندان خود اعمال می کنند و به آنها اجازه می دهند در هر سنی که باشند خودشان تصمیم گیری کنند، حتی وقتی که هنوز قادر به انجام آن نیستند. خانواده این والدین نسبتاً آشفته است. فعالیت خانواده، نامنظم و اعمال مقررات، اهمال کارانه است. والدین سهل انگار در عین آنکه به ظاهر نسبت به کودکان خود حساس هستند، اما توقع چندانی از آنها ندارند. این والدین بسیار بندرت به فرزندان خود اطلاعات صحیح یا توضیحات دقیق ارائه می‌دهند. آنها از روش‌های احساس گناه و انحراف استفاده می‌کنند. این والدین همچنین در بیشتر موارد در مواجهه با بهانه‌جویی و شکایت کودک، سر تسلیم فرود می‌آورند. این والدین به ندرت به فرزندان انظباط می دهند با فرزندان ارتباط برقرار می کنند، و معمولاً بجای یک والد جایگاه یک دوست را دارند.
۳- فرزندپروری بی اعتنا
در این روش، پذیرش و روابط پایین، کنترل کم و بی تفاوتی کلی نسبت به استقلال دادن وجود دارد. این والدین اغلب از لحاظ هیجانی جدا و افسرده هستند و وقت و انرژی کمی برای فرزندان صرف می کنند. در حالی که این والدین نیازهای پایه ای فرزندان را برآورده می کنند اما عموماً از زندگی فرزندانشان گسسته هستند. در موارد افراطی حتی ممکن است فرزندان خود را طرد یا در رفع نیازهای آنها اهمال کند.
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
۲-۲۴الگوی شفر
شفر با مطرح کردن ابعاد گرمی/ سردی و آزادی/ کنترل، یک الگوی فرضی در مورد روابط والدین- کودک ارائه داد و آن را به چهار دسته تقسیم می کند:
۲-۲۴-۱والدین با محبت و آزاد گذارنده
این والدین کسانی هستند که معمولاً به عنوان والدین نمونه شناخته می شوند. کودکان آنها دارای استقلال بوده و رفتار اجتماعی مناسبی دارند. محبت و گرمی توام با آزادی موجب می شود به علت داشتن فضای مناسب برای برون ریزی هیجانی و عدم وجود پاسخهای نامناسب از سوی والدین، حالتهای پرخاشگری در کودکان چنین خانواده هایی دیده نشود.
۲-۲۴-۲ والدین با محبت و محدود کننده
گاهی محبت والدین محدودیتهایی را به دنبال دارد. این والدین فرصت کسب تجربه و یادگیری را از کودکان سلب می کنند. آنها با محبت افراطی، آزادی لازم را از کودکان خود سلب می کنند.
۲-۲۴-۳ والدین متخاصم و محدود کننده
رفتارهای خصومت آمیز این نوع والدین که بیشتر بر اصل تنبیه استوار است به همراه سخت گیری و محدودیت شدیدی که نسبت به فرزندانشان اعمال می کنند، موجب ایجاد احساس خصومت شدید در فرزندان آنها می شود. از سویی عدم اجازه به کودک در ظاهر ساختن این احساس موجب عصبانیت در کودک می شود.
۲-۲۴-۴ والدین متخاصم و آزادگذارنده
تفاوت این کودکان با گروه قبلی در این است که همراه شدن عامل خصومت با عامل آزادی موجب ایجاد رفتارهای پرخاشگرانه به شدیدترین حالت در این کودکان می گردد. نتایج برخی مطالعات نشان داده است که والدین کودکان بزهکار این الگو را از خود نشان می دهند.
باط والدین و فرزندان از جمله موارد مهمی است که سالها نظر صاحب نظران و متخصصان تعلیم و تربیت را به خود جلب کرده است. خانواده نخستین پایگاهی است که پیوند بین کودک و محیط اطراف او را به وجود می آورد. کودک در خانواده پندارهای اولیه را در مورد جهان فرا می گیرد; از لحاظ جسمی و ذهنی رشد می یابد; شیوه های سخن گفتن را می آموزد; هنجارهای اساسی رفتار را یاد می گیرد; و سرانجام نگرش ها، اخلاق و روحیاتش شکل می گیرد و به عبارتی اجتماعی می شود (اقلیدس; نقل از هیبتی، ۱۳۸۱).
هر خانواده ای شیوه های خاصی را در تربیت فردی – اجتماعی فرزندان خویش بکار می گیرد. این شیوه ها که شیوه های فرزندپروری نامیده می شود متاثر از عوامل مختلف از جمله عوامل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی می باشد (هاردی و همکاران، ۱۹۹۳;نقل از هیبتی، ۱۳۸۱).
شیوه های پرورشی کودک در گذر سده ها دگرگون شده است. در جامعه گذشته که دارای قواعد خشک و مستبدانه بود – یعنی همان جامعه ای که والدین امروز در آن پرورش یافته اند – روابط مردم در قالب مافوق و زیردست برقرار بود، پدر خانه قدرت برتر به حساب می آمد و مادر مطیع او و فرزندان مطیع هر دو بودند. جامعه خوب و سازمان یافته بود و هر کس به نقش خود در جامعه واقف بود. اگر جامعه همان ساختار را حفظ می کرد بسیاری از مشکلات عمده ی امروزی به وجود نیامده بود. اما جامعه ایستا نیست و تغییرات وسیع آن منجر به طرح سوالات اساسی در زمینه پایه ساختار جامعه شده است (دینک میر، ۱۹۸۱).
تا نیم قرن پیش بسیاری از والدین انتظار داشتند فرزندان آنها بی چون و چرا از اوامر آنها پیروی کنند. ولی در حال حاضر بسیاری از والدین، دیگر چنین انتظاراتی ندارند. با توجه به گسترش اطلاعات در مورد شیوه های فرزندپروری، نگرش والدین نیز در بسیاری از زمینه ها دستخوش تغییر شده است. به نظر می رسد در قرن معاصر والدین نسبت به نیازهای فرزندان خود آگاهتر، هوشیارتر و به مراتب انعطاف پذیرتر هستند. با توجه به تغییری که در نگرش کلی والدین صورت می گیرد، یافته های تحقیق درباره اثرات خانواده بر شخصیت کودکان صرفا برای مدت خاصی اعتبار دارد ونمی توان برای همیشه به این یافته ها متکی بود (احدی و جمهری، ۱۳۷۸).
در قرن بیستم توصیه هایی درباره اهمیت محیط درون خانواده برای اجتماعی شدن کودک به عنوان بخشی از نظریه های روان شناختی مطرح شد. تقریبا از دهه ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰ نظریه های یادگیری رفتارگرا حاکم بودند. از نظر آنان، کودکان به منزله لوحی سفید هستند و قدرت والدین برای آموزش آنها بصورت خوب یا به عنوان عامل اصلی قلمداد می شود. نظریه های روانکاوانه بر اهمیت تجربه های اولیه خانوادگی در تعیین پیامد اضطراب های درونی ساز و کارهای دفاعی و اجتماعی شدن ارزش ها تاکید می کرد. از زمانی که انقلاب شناختی به وجود آمد و نظریه یادگیری به عنوان نظریه اجتماعی – شناختی بازنگری شد، به نقش فعال کودکان بعنوان عامل مهم در اجتماعی شدن خودشان تاکید فزاینده ای شد و در حال حاضر به صورت روزافزونی بر نقش ادراکهای متقابل والد و کودک در زمینه خواسته ها و تصمیمات یکدیگر بعنوان تعیین کننده تاکید می شود. اما هیچ یک از این تغییرات نظری به صورت عمده این فرض اساسی را که والدین تاثیر نیرومندی بر رشد ویژگی های کودکان و سرپرستی زندگی آنها دارند، تحت تاثیر قرار نداده است (مکوبی و مارتین، ۱۹۸۳).
در طی هفتاد سال گذشته در مورد نحوه تربیت کودک اختلاف نظرهای عمده ای وجود داشت. در سال ۱۹۱۴ به مادران توصیه می شد به دلیل حساس بودن دستگاه عصبی کودکان، آنها را بیش از حد تحریک نکنند و از سال ۱۹۶۰ به بعد به مادران آموزش داده می شد که بگذارند کودکان تا جایی که می توانند همه چیز را بیازمایند زیرا از این طریق می توانند دنیای اطرافشان را بشناسند. در سال ۱۹۱۴ به مادران می گفتند نباید به محض اینکه فرزندشان گریه کرد به او غذا بدهند یا با او بازی کنند، زیرا با این کار کودکان را لوس می کنند. نیم قرن بعد به مادران گفتند ترسی از لوس شدن فرزندشان نداشته باشند. اگر مادر همیشه به محض این که کودکش گریه کرد به او برسد کودک احساس امنیت و اطمینان می کند. در حال حاضر به حداقل رساندن اضطراب و به حداکثر رساندن راحتی و احساس امنیت کودک یک ساله اهمیت فراوان تری دارد (ماسن، ۱۳۸۳).
۲-۲۵تغییرات تاریخی در مفهوم سبک فرزندپروری
سبک فرزند پروری به عنوان مجموعه ای از نگرشها نسبت به کودک در نظر گرفته می شود که منجر به ایجاد جو هیجانی می شود که رفتار های والدین در آن جو بروز می نماید . این رفتارها در بر گیرنده هم رفتارهای مشخص (رفتارهایی که در جهت هدف والدین است ) که از طریق آن رفتارها والدین به وظایف والدینی شان عمل میکنند ( اشاره به تمرینهای فرزندپروری دارد )و هم رفتارهای غیر مرتبط با هدف والدینی مانند ژستها ، تغییر در تن صدا یا بیان هیجانهای غیر ارادی می باشد (دارلینگ و استنبرگ، ۱۹۹۳). این تعریف سبک فرزندپروری با تعدادی از تحقیقات اولیه ای که در دهه های سوم و چهارم قرن بیستم در مورد اجتماعی کردن صورت گرفته ،همخوان بود .در واقع فرزندپروری فعالیتی پیچیده و در برگیرنده رفتارهای خاصی است که یا به طور مجزا یا با هم رفتارهای کودک را تحت تاثیر قرار می دهد .هر چند رفتارهای فرزندپروری خاص ،نسبت به الگوهای وسیع فرزندپروری در پیشگویی بهزیستی کودک اهمیت کمتری دارند (دارلینگ و استنبرگ ، ۱۹۹۳).
بیشتر محققانی که تلاش کرده اند محیط فرزندپروری را توصیف کنند ،به مفهوم سبک فرزندپروری دیانا بامریندتکیه کرده اند. سازه سبک فرزندپروری به منظور تفاوت در تلاشهای والدین برای کنترل واجتماعی کردن فرزندانشان به کار می رود (بامریند ،۱۹۹۱). دو نکته در فهم این تعریف مهم است : اول اینکه سبک فرزندپروری برای توصیف فرزندپروری نرمال به کار می رود. به عبارت دیگر گونه شناسی سبک فرزندپروری، نباید فقط دربرگیرنده فرزندپروری انحرافی باشد(مانند آنچه در خانه های سو» استفاده کننده ها و اهمال کارها دیده می شود ). دوم اینکه بامریند فرض کرده بود که فرزندپروری نرمال ،حول موضوع کنترل می چرخد ،هر چند که ممکن است والدین در اینکه چگونه فرزندانشان را کنترل ویا اجتماعی کنند،متفاوت باشند ،ولی به طور کلی فرض می شود که نقش اولیه همه والدین تا ثیر گذاشتن ان را عاقل و بعضی دیگر را برای اینکه مؤدب باشیم کمتر عاقل توصیف کرده اند (گنجی، ۱۳۸۴). بیش از یکصد سال، بهره هوشی[۷۱] یا هوش بهر (IQ) به عنوان معیاری برای سنجش هوش فردی محسوب می شد. آزمون بهره هوشی تنها شاخصی بود که نمایانگر توانایی یادگیری افراد محسوب می شد، شاید به همین خاطر است، درس دادن و کنترل فرزندانشان می باشد (کیسل و لاینز،۲۰۰۱) ادامه دارد.
۲-۲۶ هوش
مفهوم هوش تاریخی طولانی، شاید به اندازه قدمت خود انسان باشد. حتی قدیمی ترین داستان های مکتوب در تاریخ بشری، مثل حماسه گیلگمش[۷۲]، بعضی قهرمانان داست که تعداد زیادی از والدین، از همان دوران قبل از مدرسه رفتن، نگران کیفیت یادگیری فرزند خود و مدرسه ای که قرار است او در آن درس بخواند، هستند. غافل از این که در سال های اخیر تحقیقات علمی نشان داده که تنها داشتن هوش عقلانی (شناختی) زیاد برای کسب موفقیت کافی نیست و علاوه بر IQ، کیفیات دیگری نیز لازم است. بسیاری از افراد در زمینه علمی به خاطر بهره هوشی بالا در مؤسسات آموزشی و دانشگاه ها به مدارج بالایی نائل می شوند، اما بعضی از همین افراد در محیط کار و خانواده چندان موفق نیستند و برعکس آن ها افرادی بوده اند که بهره هوشی پایینی دارند، ولی در محیط خانواده و کار افرادی موفق و سازگار به شمار می روند که علتش می تواند به سطح هوش هیجانی (EI) یا توانایی هدایت هیجان های شخصی در تعاملات فردی ارتباط پیدا کند. مطرح کنندگان هوش هیجانی، آن را به عنوان یک هوش واقعی قلمداد می کنند (مایر و سالووی، ۱۹۹۵)، برخی هم آن را مجموعه ای از رگه های شخصیتی می پندارند.
مفهوم هوش از جمله مفاهیم مشکلی است که ارائه تعریف جامع و فراگیر از آن به راحتی امکان پذیر نیست، علت این امر را باید در اختلاف نظر محققان و نظریه پردازان در پذیرش یک تعریف مشخص جستجو کرد. شاید بتوان علت عدم توافق بر روی تعریف مشترک هوش را این گونه توضیح داد که هوش یک سازه فرضی است نه یک خصلت عصب شناختی آدمی. به سخن دیگر، هوش یک مفهوم ساختگی است که روانشناسان آن را برای سهولت، ارتباط، ابداع کرده اند. همین امر باعث می شود که تعریف رضایت بخشی از هوش ارائه نشود (سیف،۱۳۷۹). پاسخ سوال هوش چیست؟ وابسته به این نکته است که این سوال از چه کسی و در چه زمانی و مکانی پرسیده شود. به این معنی که تعریف هوش از دیدگاه ها و عقاید شخصی، عوامل فرهنگی و روح زمان [۷۳] تاثیر می پذیرد (استرنبرگ [۷۴]، ۱۹۸۵).
برخی روانشناسان هوش را قابلیت عمومی درک و استدلال می دانند که به شکلهای گوناگون جلوه گر می شود. کار بینه [۷۵](۱۹۰۴) بر چنین فرضی استوار بود. بینه و سیمون [۷۶] (۱۹۰۵) نوشته اند “به نظر ما هوش یک قوه ذهنی بنیادی است که تغییر یا فقدان آن بیشترین اهمیت را در زندگی آدمی دارد. این قوه ذهنی همان قضاوت است که گاه از آن تحت عنوان عقل سلیم، عقل عملی، ابتکار و توانایی انطباق با شرایط یاد می شود. درست قضاوت کردن، درست درک کردن، درست استدلال کردن، این ها فعالیت های بنیادین هوش است”. و کسلر[۷۷] نیز معتقد است که “هوش عبارت است از مجموعه یا کل قابلیت فرد برای فعالیت هدفمند، تفکر منطقی و برخورد کارآمد با محیط” ( اتکینسون[۷۸]و همکاران ، ۲۰۰۰).
برای هوش یک پایه زیستی و عصبی نیز قائلند: گال[۷۹] (۱۸۲۵) معتقد بود که فرایند های شناختی نتیجه تعامل بین دو نیمکره مغز می باشند. سیرل برت [۸۰](۱۹۳۷) معتقد بود که تفاوت های شناختی بین راست دست ها و چپ دست ها وجود دارد. اما تحقیقات بعدی گلمن، پیترنویچ[۸۱](۱۹۷۶) نشان از آن داشت که بین این دو گروه تفاوت در میزان بهره هوشی ندارد و آن چه که ممکن است متفاوت باشد، نحوه فرایند سازی اطلاعات است، بلین کور[۸۲]و گلزر[۸۳](۱۹۶۸) در مطالعه در مورد جسم پینه ای، تعداد نورون های ارتباط دهنده مغز را با میزان هوش در ارتباط می دانستند (به نقل از حکیم جوادی، ۱۳۸۲).
پیشرفت روانشناسی شناختی در دو دهه ی گذشته، زمینه را جهت بازنگری در مفهوم هوش فراهم ساخت. هدف این بازنگری تحلیل و درک مؤلفه های زیربنایی فرایند هایی بود که خود اساس عواملی محسوب می شدند که با مطالعه ضرایب همبستگی بین نمره های آزمون ها، شناسایی شده بودند. نمونه ای از رویکرد مؤلفه ای (باتکیه بر دیدگاه شناختی) را در کارهای استرنبرگ (۱۹۸۱ ،۱۹۸۲) می بینیم که اساس آن بر این فرض استوار است که هر آزمونی از یک رشته فرایندهای روانی به نام مؤلفه ها برخوردار است و این مؤلفه ها بصورتی سازمان یافته، عمل می کنند تا پاسخ هایی بوجود آید، که در آزمون های هوش مشاهده می شود (اتکینسون و همکاران، ۲۰۰۰). استرنبرگ که در زمره ی اصلاح طلبان حوره هوش قرار دارد به حمایت از گاردنر[۸۴] الگوهای سنتی را مورد انتقاد قرارداده و بر لزوم پذیرش هوش های چند گانه تاکید می کند. کارهایی از قبیل هوش چندگانه ی [۸۵] گاردنر (۱۹۸۳)، هوش هیجانی (۱۹۹۰)، هوش واقعی[۸۶] پرکینز[۸۷](۱۹۹۵)، هوش موفق[۸۸] استرنبرگ (۱۹۹۶)، افق جدیدی را در حوزه های فردی گشوده اند که به اختصار به توضیح هر یک پرداخته می شود:
۱ – هوش چندگانه گاردنر: گاردنر (۱۹۸۳) در کتاب قالب های ذهن [۸۹] پیشنهاد می کند که تنها یک هوش وجود ندارد، بلکه یک سری از هوش های نسبتاً مستقل وجود دارند. وی در ابتدای هفت نوع هوش را برشمرد و در سال (۱۹۹۸) یک هوش دیگر را به این لیست افزود (استرنبرگ و کافمن، ۱۹۹۸).

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

 

 

    • هوش تصویری – فضایی

 

    • هوش کلامی – زبانی

 

    • هوش اندامی – جنبشی

 

    • هوش منطقی- ریاضی

 

    • هوش میان فردی

 

    • هوش موسیقیائی

 

    • هوش درون فردی

 

  • هوش طبیعی

 

۲ – هوش هیجانی: اولین بار این اصطلاح را پاپن [۹۰](۱۹۸۴) در رساله خود که به چاپ نرسیده است به کار برد. ریشه های علمی هوش هیجانی را می توان در نظریه ی هوش ثرندایک [۹۱] (۱۹۲۰) یافت و این نوع هوش با توانایی درک خود و دیگران، شناخت هرچه بیشتر احساسات و عواطف خویش و سازگاری فرد با مردم و محیط پیوند دارد.
۳- هوش واقعی پرکینز: از نظر پرکینز در ساختار هوش سه بعد اساسی وجود دارد:

 

 

    • بعد عصبی: که در کارکرد سیستم های عصبی افراد آشکار می شود.

 

    • بعد تجربه ای: که حاصل یادگیری و تجارب افراد و زندگی روزانه است.

 

  • بعد اندیشه ای: که به نقش حافظه و راهبردهای حل مسئله اشاره دارد (استرنبرگ و کافمن، ۱۹۹۸).

 

۴ – هوش موفق استرنبرگ: هوش موفق، به توانایی سازش یافتگی با محیط های مختلف وشکل دهی و انتخاب آن برای دست یابی به اهداف شخصی یا جمعی گفته می شود و مستلزم درک فرد از نقاط قوت و ضعف خود به منظور استفاده از نقاط قوت و ضعف خود به منظور استفاده مناسب از قوت و تقویت نقاط ضعف می باشد (استرنبرگ و کافمن، ۱۹۹۸). آنچه استرنبرگ «هوش موفق» نامیده از سه عامل متفاوت تشکیل شده است:
*هوش تحلیلی: این مؤلفه به قابلیت های حل مسأله اشاره می کند.
* هوش مولّد: این جنبه از هوش شامل قابلیت برخورد با شرایط جدید با بهره گرفتن از تجربیات گذشته و مهارت های فعلی است.
* هوش عملی: این عنصر به قابلیت انطباق و وفق پذیری با یک محیط در حال تغییر اشاره می کند.
در بررسی پیشینه ی هوش می توان چند نتیجه کلی گرفت:
۱ ) ارائه یک تعریف واحد از هوش دشوار بود ه و تعاریف با توجه به شرایط زمانی، مکانی و فرهنگی متفاوت خواهند بود.
۲ ) هوش یک مفهوم وسیع و چند بعدی است و نمی توان آن را به یک ویژگی و عامل خاص محدود کرد.
۳ ) نظریات هوش عمدتاً مکمل هم هستند نه متضاد، و تفاوت آن ها تنها در این نکته است که هر کدام از آن ها به یک بعد از ابعاد مختلف هوش پرداخته و به یکی از هزاران پرسش این حوزه پاسخ گفته است.
۲-۲۷انواع هوش
نظریه وکسلر: وکسلر معتقد است کارکرد هوش در چهارچوب گرایش های شخصیت تبیین پذیر است و به همین جهت در تفسیر نتایج خرده آزمون های خود به آنها توجه می نماید در تایید این نظریه ما نیز عملاً ملاحظه می کنیم که درون گرایان به روابط ظریف بین پدیده ها بیشتر توجه دارند و برون گرایان صفات ظاهری اشیاء را بیشتر مورد توجه قرار می دهند.
هوش چند گانه گاردنر: گاردنر[۹۲] در سال (۱۹۸۳) در کتاب قالب های ذهن[۹۳] پیشنهاد می کند که تنها یک هوش وجود ندارد ، بلکه یک سری از هوش های نسبتاً مستقل و متمایز وجود دارند ، او سپس نظریه هوش هشت گانه خود را مطرح می کند.
هوش واقعی پرکنیز: از نظر پرکنیز در ساختار هوش سه بعد اساسی وجود دارد .
الف: بعد عصبی : که در کارکرد سیستم عصبی افراد آشکار می شود.
ب: بعد تجربه ای : که ناشی از یادگیری و تجارب افراد در طی امورات زندگی و روزانه آنها است.
ج: بعد اندیشه ای : که به نقش حافظه و راهبردهای حل مساله می تواند داشته باشد اشاره می کند.
هوش موفق اشترنبرگ:هوش موافق به توانایی سازش یافتگی با محیط های مختلف و شکل دهی و انتخاب آن برای دستیابی به اهداف شخصی یا جمعی گفته می شود و مستلزم درک فرد از نقاط ضعف و قوت خود به منظور استفاده مناسب از نقاط قوت و تقویت نقاط ضعف می باشد.

 

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*